دوزخ، تجربهی دوزخ
حالا که صدای پارس سگ میآید شاید شاید بهتر بتوانم بنویسمش. نه، قطعاً که نمیتوانم آن را و همهاش را بنویسم و تجربهی دیدن آن تصویر وحشتناک را به تو منتقل کنم. برای ناتوانی در بازنویسی ملموس همین تجربههاست که مدتها دستم به نوشتن نمیرود. آن روز را که احتمالا پنجشنبهی هفتهی پیش بود را فقط برای عطیه تعریف کردهام. او فهمید. به دلیلی مشترک. مهم نیست. اما باز هم مرددم که او هم تجربهی من را لمس کرده باشد یا نه؟
آن روز، دم ظهر، در دفتر شرکتی بودم و برای انجام درخواستی باید چند دقیقهای منتظر میماندم. ترجیح دادم روبروی میز منشی بایستم و سرم را پایین بگیرم تا کارم تمام شود و بروم گورم را گم کنم. سرم که پایین بود ناگهان صندل زیبای پسرانهای دیدم، چشمم را گرفت. در کودکی بارها میخواستم چنین صندلی داشته باشم اما نمیشد. مهم نیست چرا نمیشد. نمیشد! به درک که نمیشد اصلا داستان مگر سر این صندل بچه گانه بود که بچگی مضحک خودم را پیش روی تو میکشم؟ نه داستان سر آن نبود. داستان از اطراف صندل شروع شد. اطرافی که کمی خیس بود و پسر به شکل نامرتبی پایش را میکشید بر خیسیهاش، بیقصد. آنی با دیدن ریزش و پخش قطرهای آب در کنار پای پسر، فهمیدم منبع خیسی از بالاست، بالا، یعنی احتمالا از صورت، کله یا لباس پسرک. شاید مثل برخی پسرکان شرور که آب دهانشان را میریزند زمین و با کفش ودمپاییشان پخشش میکنند، عمداً. ولی از شکل حرکات پا و ترسیم خیسی روی زمین، قصدی نبود انگار؛ شاید هم چیز دیگری؛ نفهمیدم. کم کم سرم را بالا بردم، دیدم پسری شش یا هفت ساله، زیبا و شدیداً معصوم، با تیشرتی ورزشی، یک شلوارک سادهی لی و همان صندلهای زیبا. معصومیتاش وقتی برایم مفرط و دردناکتر شد که دیدم منبع خیسی از چشمهای درشت و روشن و گرم اوست. گوشهایش را عاجزانه در چنگ گرفته بود و میفشرد، آنقدر میفشرد که کم بود کنده شود، سرخ شده بود و مدام و زیاد اشک میریخت. دقیق که شدم دیدم دارد بسیار ریز و زیر زار میزند و به خود ساکت و آرام میپیچد. معلوم بود داشت درد میکشید. دقیقتر که شدم این زارزارِ زمزمهوار در گوشم هی اوج میگرفت و بالا میرفت. انگار حالا داشت فریاد میکشید و کمک میخواست. من ایستاده بودم روبروش و نگاه میکردم. خیس، نگاهش میکردم و حالا دارم مینویسم. هنر کردهام. منشی داشت کار مرا انجام میداد و پدر پیرش که به قطع سنی از او نرفته بود و از رنج این لحظههای دوزخی بود که سفید کرده و پیر شده بود، تنها نگاهش میکرد؛ فقط به پسرش نگاه میکرد، پسرش، نیمه ای از بدنش، دلبرش، دردانه اش و هیچ نمیگفت. حتی نمیتوانست بگویدش آرام باش پسرم یا بدنش را سرش را در آغوش بگیرد و هر چیز دیگری؛ انگار دیگر هیچ کاری از او بر نمیآمد. هیچ کاری، نه از او، نه از من و نه از منشی. ما فقط میتوانستیم ببینیم و تجربه کنیم دیدن این لحظهی دردناک را. این که همین حالا که ایستادهای او دارد روبروت از درد و زجر پاره میشود و چه بگویم جز سکوت و هیچ؟ عصر زنگ زدم به منشی ، گفتم چرا؟ گفت بیمار نادریست و واکنشهای او اینگونه است. هر روز 10 ساعت از ساعات بیداریاش را در گوشش فریاد میکشند، زجر میکشد و نیمی از بدنش لمس میشود و مصیبتهای دیگر. صدای ضجهی سگ میآید. نتوانستم، نتوانستم جلوی خودم را نگه دارم. این تصویرِ معصوم و حرامزاده را بیش از سه چهار دقیقه نتوانستم تحمل کنم. داشتم پاره میشدم از فشاری که او به خودش و کف زمین و صندلی میآورد. حالا ماندهام چرا زمین فرو نمیرفت؟ چرا ما فرو نمیرفتیم؟ و چرا ما نمیمردیم؟