نبوغ ، نوشته ی هارولد بلوم،نشر هرمس به ترجمه محبوبه مهاجر کتاب شیرین، روان و خوشخوانیست که درسال 91 منتشر شده است.شرح نبوغ صد نابغه از بزرگترین ادیبان جهان از سقراط تا اکانر.این ترجمه اما به دلائلی که مترجم در موخره کتاب ذکر کرده است شامل نیمی از این نوابغ است. کتابی که تو را غرق در ادبیات صرف میکند و ساعتهای مدید با چشمی تقلیل یافته به اجتماع ،سیاست و هر چه کثافتِ مغمومِ بیرون،مشغولت میکند.بلوم انگار که مصمم است تو را ایستاده به تماشای نبوغ بزرگان ادبیات ببرد و آنگاه سجدهات را به نظاره بنشیند و تو نمیتوانی به راحتی این فراموشی را گناه و خیانتی کلبیمشربانه بنامی. تعریفی که بلوم از نبوغ میدهد به قول خودش تعریفی نیست که به زبان ماتریالیسم مفهوم شود. به همین دلیل ، نبوغ در عصر ما، عصری که زیر سلطهی ایدئولوژیهای متاثر از سرمایهداری و ماتریالیسم است به کلی کنار زده میشود. او از زبان امرسون آمریکایی نبوغ را خداوند درونی یا همان نفس متکی به خویشتن مینامد، نفسی که ساخته و پرداخته تاریخ، اجتماع و سیاست نیست بلکه ذاتی و اهلی شخص است. نابغه، فرد درونی و خدای درونی خویش را در مبدأ حیات میجوید ، پیدا میکند و به واقعیت تبدیل مینماید. به زعم بلوم این همان کاریست که شکسپیر، نابغهی تمام دروانها، انجام میدهد و همینطور دانته، جویس، پروست، کافکا، رمبو و دیگر نوابغ کتاب.
بلوم صرفاً به جستوجوی اصالت فوقالعادهی یک اثر، یعنی کاراکترها، روایت و روابط درونی و حیاتی یک اثر، میگردد. به همین جهت نبوغ شکسپیر را قبل از آنکه در خود شکسپیر بجوید در شخصیتهای او از جمله فالستاف و هملت میجوید. بلوم معتقد است که شکسپیر در جستجوی خداوندِ درون خود، در مغاک ضمیرِ باطناش این کاراکترها و کنشهای آنان را یافته و به عرصهی واقعیت درآورده است. این جستجو و یافتن، نیازمند یک ضمیرِ هشیار فردیست که اغلب شارحان کنونی، ناقدان سیاسی، جامعهشناسان ادبی و تمام سیاهچالهای فکری آکادمیک و کورههای شیطانیِ رسانهها از درک آن ناتوانند. این تعریف بلوم است و به ظاهر تعریف و رویکردی کاملاً غیرسیاسی و غیرجامعهشناختی و حتی میتوان این رویکرد را حاصل چرخش چرخهای سرمایهداری خواند. علاوه بر این بلوم، شخصاً بزرگترین هدفش را ستردن ادبیات از کسانی میداند که برای خواندن آثار ادبی مقصودی اجتماعی قائلاند. با این همه اگر خوانندهی واقعی، درس حقیقی بلوم را آموخته باشد درسی که اصل آن غور در همان مغاکِ ضمیر باطن است به راحتی میتواند بفهمد که رویکرد او رویکردیست که نه در مقابل چرخهای سرمایهداری و سیاست مصرفگرای معاصر میایستد و نه در موافقت علنی با آن داد سخن سر میدهد. او راه سومی مییابد: بیاعتنایی به تمام وجوه اجتماعی و سیاسی ِ جهان معاصر.
هارولد بلوم،این ناقد آمریکایی، هدف از خواندنِ ادبیات را التذاذ هنری در خلوت روشن خویشتن میداند نه عوامل مولد بغض و کین به منظور اصلاح جامعه. در کل این نگرشهای بعضاً افراطی و دوسونگرانه در بلوم قدری آزار دهنده و خودخواهانه به نظر میرسد اما با تمام اینها «نبوغ» ِ بلوم کتابی برای آموختن ِ راه التذاذ از ادبیات است و هم کلامی با امرسون که:«از زیادهی تاثیر نباید هراسید،با نظری بلندتر باید اعتماد کرد و در خدمت بزرگان باید بود» درسی که بلوم میدهد درسِ دوری از نگاه کینتوزانه و مقید است و اینکه باید در دامانِ زمان پر ستاره و درخشانی فرو رفت که بشر همیشه حسرتش را میخورد. اما به چه قیمتی؟ به قیمت چشم بستن به روی واقعیت. دوری از نگاه کینورزانه و یافتن این گنج و درس انسانی همان چیزیست که بلوم ،خود، در برخی از سطورِ کتابِ نبوغ، آن را فراموش میکند.