کتاب «تسخیر» مجموعه شعر آرش اله‌وردی توسط نشر نیماژ منتشر شد.این کتاب در اصل ترکیبی از برخی اشعار کتاب«خدای مهربان باقی‌ست» و کارهای نوشته شده‌ی اخیر است. متاسفانه به دلائل مختلفی از جمله مرگ بابک اباذری،ناشر کتاب و عدم پخش و کیفیت چاپی مناسب و دیگر موارد،ناچار شدم از انتشار کتاب«خدای مهربان باقی‌ست» جلوگیری کنم.لازم به ذکر است که از آن کتاب صرفاً 200 نسخه تا امروز منتشر شده بود که آن هم در همان ایام نمایشگاه کتاب سال گذشته فروخته و یا به برخی از دوستان اهدا گردید.عدم پخش و خوانده‌نشدن کتاب دلیلی شد که من ناچار شوم به صورت قانونی درصدی از اشعار «خدای مهربان...» را به همراه دیگر کارهای منتشرنشده به نشر نیماژ سپرده تا چاپ گردد.به هرحال می‌توان چنین پنداشت که مجموعه‌ی «تسخیر» به شکلی نخستین کتاب منتشرشده‌ی من به شکل کاغذی بوده که رسماً به بازار کتاب ایران عرضه می‌شود.

از دست این گوشها و این صداها نه روز دارم نه شب.نمی‌دانم آیا باقی آدمها گوشهایشان نمی‌شنود؟یا اگر می‌شنود گوشهایشان را چکار می‌کنند؟ یعنی این همه صدا کاری به کارشان ندارد که بی‌وقفه،انگار نه انگار راه می‌روند،کار می‌کنند،زندگی می‌کنند،می‌خوابند و بیدار میشوند؟ شاید ایراد از من است و من بی خبرم.دیشب از فرط خستگی تصمیم گرفتم زودتر از همیشه به تخت‌خواب بروم تا فردا ساعت 6 صبح  بتوانم راحت تر ازخواب بلند شوم.اتاق‌خواب ما مشرف به کوچه است.ساعت 11شب بود که ماشین حمل زباله رسید. صدای خنده‌ و شوخی‌ کارگرها به گوش می‌رسید.راننده مست شنیدن موزیک شش و هشتِ یک خواننده‌ی زن ایرانی بود. او برای اشتراک این مستی آنقدر صدا را بلند کرده بود که دو خیابان آنطرف‌تر هم  شنیده می‌شد، اینها همه صداهای آشنایی‌ست که هرشب ساعت یازده شب به گوش من می‌رسد و درست پس از آن، نوبت صدای ممتد و گوشخراش موتور ماشین شهرداری  برای بالا بردن جک‌های حمل سطل زباله است. این صدا به همراه آن اصوات قبلی، چیزی نزدیک به دو دقیقه ادامه دارند تا کار حمل و پخش و پلای زباله‌ها در کوچه تمام شود و آنها بروند سر سطل بعدی که 100 متری آن‌طرف‌تر افتاده است.علاوه بر صدا،دود خطرناک و سیاه گازوئیل سوخته،با اینکه سعی کرده‌ام تمام سوراخ سمبه‌های ورودی را ببندم، تمام اتاق را پر می‌کند.قانون معاینه فنی ماشین‌ها سالهاست که فقط برای اتوموبیل‌های شخصی اجرا می‌شود.به جرات می‌توان گفت که ماشینهای اداره‌جات دولتی به خصوص ماشین‌های شهرداری که اغلب هم گازوئیل‌سوز هستند از این قانون به صورت نانوشته‌ای مستثنی شده‌اند.اصلا چه کسی هست که به آنها گیر بدهد؟ پلیس راهنمایی رانندگی؟ کدام پلیس ؟ آنها که دلیل وجودی‌ِشان سالهاست فقط و فقط اخذ جریمه از مردم به هربهانه‌ای‌ست تا نظم ، آرامش ،رفع ترافیک و سلامت شهری.وجب به وجب خیابان برای آنها در حکم دستگاه چاپ اسکناس است.انگار همه در تضادِ با هم کار می‌کنند و می‌خورند و می‌ریزند تا دیگری پاک کند.ایراد از کیست؟ مدتها پیش با یکی از سرهنگ‌های راهنمایی رانندگی حرف می‌زدم، او در جواب این گلایه‌های من، همه چیز را به گردن شهرداری، ایران‌خودرو ، سایپا  و سیاستهای دولت می‌انداخت.با آنها هم که حتماً حرف بزنیم می‌خواهند تقصیر را به گردن کس دیگری بیاندازند. اصلاً  ایراد از آنها نیست،نه از آنها،نه از ماشین‌شان ،نه از مدیریت‌شان و نه از پنجره‌ی اتاق خواب من،نه، ایراد از گوشها، چشمها و دیگر اعضای حسیِ عصبی من است که اینهمه زجر می‌کشند و حرص می‌خورند که خدایا پس این آرامش کجا و چه وقت نصیب من می‌شود؟ غرق همین افکار کم‌کم گیج خواب شدم.ساعت 11:30 دقیقه شب بود که کامیونی وارد کوچه شد و درست در 10 قدمی پنجره‌ی اتاقمان ایستاد.یک سالی می‌شود که خانه کناری ما را کوبیده‌اند و جایش مشغول ساختن برج‌اند و ما هرشب حول و حوش ساعت 12 به بعد باید منتظر  کامیون‌ها،لودرها و جرثقیل‌ها به همراه دادو بیداد و فرمان سرکارگرها به کارگرها باشیم .امشب نوبت دوکامیون بود که در کوچه 7-8 متری ما با مصیبتِ تمام ، سروته کنند و بعد از هزار گاز و گوز بالاخره پس از حدوداً  نیم ساعت ماسه‌ها را وسط کوچه بریزند و بروند.دوباره اتاق پر از دود گازوئیل می‌شود.چه می‌شود کرد؟بارها در را باز کرده‌ و با آنها بگو مگو کرده‌ام،بارها با شهرداری و این تلفن‌های 4 رقمی کذایی تماس گرفته و شکایت کرده‌ام و بارها این پاسخ را شنیده‌ام که عبور و مرور ماشین‌های سنگین ،روزها غیرقانونی‌ست.به همین دلیل آنها مجبورند شبها دست به کار شوند.چه می‌شود کرد؟شاید تقصیر من است و این گوش‌ها،چشم‌ها و دیگر اعضای عصبی‌ام! باز کم‌کم پلک‌هام داشت گرم می‌شد که یک موتوری دو بار زنگ  خانه روبرو را زد.هم صدای زنگ را شنیدم و هم صدای آیفون را. پسر همسایه با سگش آمد دم در و با موتوری گرم حرف و خنده شد.خدا خدا می‌کردم لااقل موتورش را خاموش کند و بایستد، که نکرد وُ نکرد.‌گیج خواب بودم و خشم،صدای واق واق ریز و لوس سگ شروع شد و خنده‌های آن دو پسر.خدای من اینها چطور می‌توانند بخندند؟! این صداها به قدری طول کشید که افروخته ،چندین دفعه،محکم به پشت پنجره کوبیدم.سگ،هارتر شد و پسرها هم که انگار نه انگار. چند دقیقه که گذشت خواستم بلند شوم بروم بیرون که عطیه گفت :«ول کن ،دارند می‌روند پی کارشان.» رفتند.این‌بار این صداها عطی را هم بیدار کرده بود و من تنها نبودم.حالا دوباره  نوبت خواب بود. این‌بار واقعا به خواب رفته بودم،اگرچه به هزار دلیل ،ناآرام و معذب.چندساعتی طول کشید.به گمانم حول و حوش 4 صبح بود که گربه‌ها شروع کردند.گربه‌های وحشی و پرروی کوچه‌ی ما جنگ‌شان گرفته بود یا شهوت جفت‌گیری.نمی‌دانم.اول سه‌چهار دقیقه‌ای یکی‌شان نعره و جیغ می‌کشید و بعد صدای خِرّ وُ خشّ وُ به هم‌پیچیده‌گی و فرار و گریز و جیغ مجدد.بعد کمی سکوت و دوباره شروع مجدد.کلافه و منگ شده بودم.با اینها دیگر چه می‌توانم بکنم؟ رشد سرسام‌آور تولید‌ِمثل گربه‌های تهران را کجای دلم بگذارم؟ اینجا دیگر تقصیر کیست؟ سرم را در گرمای اتاق، زیر پتو کردم و به زور خفه‌خون گرفتم که نه فکری کنم و نه حرفی بزنم! این جنگِ لقاح حتماً تا صبح ادامه دارد.و صبح دوباره روز شروع می‌شود.روزی که به قول نیچه تمامش را باید زجر کشید تا شب بتوان خوابید.روزهای ما اما پر از زجرست وُ شبها ناآرامی و بدخوابی.چه کنم؟ چه می‌شود کرد؟

 

فرج سرکوهی در یکی از مصاحبه‌هایش با بی‌بی‌سی پرسش قابل تاملی را مطرح می‌کند که به خودی خود می‌تواند پاسخگوی بخش مهمی از تاریخ روشنفکری ایران باشد. او در بحثی که در مورد بیژن جزنی در می‌گیرد و علل نقدی که بر او دارد وی را با خلیل ملکی مقایسه می‌کند و طی این تقابل، پرسش خود را چنین مطرح می‌کند که چرا گرایش اکثریت روشنفکران و اهل فرهنگ آن روزها به بیژن جزنی و گرایش‌های متعصبانه‌ی او به یوتوپیای حکومت دیکتاتوری پرولتاریا بود تا به خلیل ملکی. ملکی روشنفکر و تئوریسینی با دانش سیاسی بالا و با تفکری غیرجزمی و پرسشگر ،آن سالها قدری تنها و منزوی شده بود که طبق گفته‌ی سرکوهی وقتی در زندان قصد رفتن به مستراح داشت اغلب مخالفین سیاسی او می‌رفتند و در صف توالت ،جلوی او می‌ایستادند تا نوبت به او نرسد و پیرمرد در خودش بشاشد.او به قدری تنها بود که حتی در مراسم خاکسپاری‌اش به قولی چیزی کمتر از صد نفر شرکت می‌کنند.تقابل ملکی و جزنی به زعم سرکوهی تقابل دو شخصیت نیست که هر دو انسان‌هایی مهم،موثر،وطن‌دوست،صادق و شجاع به شمار می‌رفتند بلکه تقابل اکثریت روشنفکران ماست با واقعیت ،روشن بینی و تفکر غیرمتعصب و پویا.