همیشه از روزمرگی بیزار بوده‌ای و در همه‌ی عمرت تلاش کرده‌ای تا می‌توانی چوبی، چیزی در چرخ‌های روزمرگی فرو کنی تا چرخه‌اش، حتی اگر شده، لحظه‌ای از چرخیدن و حرکت بایستد. این چرخه برای تو در روزهای نوروز، معمولاً به حکم سنت، فرهنگ، شرایط شغلی‌ و ... بی آنکه تلاشی کرده باشی کاملاً از جنبش می‌ایستد و تو را از سلطه روزمرگی آزاد و رها می‌کند. اما این روزهای به ظاهر ایده‌آل، آزاد و شاد، گاهی به شکل وحشتناک و بی رحمی روح و قلب آدم را پاره پاره کرده و درونت به قدری غوغا می‌کنند و پیش می‌روند که آرزو می‌کنی هر چه زودتر تمام شوند، گم شوند، فراموش شوند و بروند پی کارشان. اینجاست که می‌گویی دلت برای روزمرگی‌هات تنگ شده و از ته قلب به شکلی مازوخیستی آرزو می‌کنی تا دوباره در لابه لای چرخهاش خسته، پیر، مجروح و له شوی. باشد که آرام بیابی. آرام بیابی. آرام بیابی.