جنازهی الاهی را باید دید
وخیمتر از مرگ بیژن الاهی، نوشتن از او در این برههی پس از مرگِ
اوست. این حرکت وقیح فارسیـاپورتونیستی را به کثرت میتوان در همین یک
روز دو روزِ در پس و پیش، روی وب و کاغذ دید و استفراغ کرد. اما این نُت
کوتاه، حرکت وقیح فارسی - اپورتونیستی نیست و همین؛ بدون هیچ توجیهی جز
خودش.
افسوس که نسل ما به جز چند نور چشمی و عشاق سینهدریده نتوانست
بدن و رخ الاهی را رویت کند. شعرهای الاهی شعرهایی است که به وفور ما را به
بدن سوژگانی مولف خویش ارجاع میدهد. به صراحت باید نوشت که الاهی
دیدنیترین شاعر دههی چهل بود؛ شاعری که ما هیچوقت او را ندیدیم.شاعری که
نه یک سر و گردن، بلکه به اندام طولی خویش از شعر و شاعران دههی چهل و
موج نو و شعر حجم بالاتر بود.
مقرر شد در یکی دو شمارهی آیندهی مجلهی
دستور پروندهای برای شعر بیژن الاهی ترتیب بدهیم. قرار بود امید شمس با
الاهی هماهنگ کند و چند شعر هم از او بگیرد که نشد و
نمیشود.
انگار تقدیر شعر و جسم و بدن الاهی محو شدن است. انگار مقرر شده بود الاهی
در اقلیت بماند و دیده نشود. انگار قرار بود الاهی امضایش را نه تنها از
پای مانیفست حجم بردارد، بلکه مثل یک مجرم و حتی جانی قتلهای زنجیرهای
هیچ ردی در هیچ جایی از خود باقی نگذارد جز اشتراک ِدر اقلیت بودن.
الاهی
مُرد و همین روزها بدناش را زیر خاک میکنند. رخ الاهی را باید دید،
جنازهاش را باید دید و در گوشاش به جای لاتخف لا تخف ای بیژن ابن فلان
باید خواند:
در آخرین حنجره، من، بادبانهای بیشمار میبینم.
و بهنگام روز، همین امروز،
صدای افتادن میوههای رسیده را
بر زمین سرد، میشنوم.
اما هنوز، لغتی به شعر نیافزودهام، که آفتاب، کاغذ را
از سایهی دستم، میپوشاند
سوزن، میدرخشد و
کج شده ست!
در آفتاب ملایم، از زیر درختان ملایمتر، از پی تابوتی بیسرپوش
روانهایم و روان بودیم
و سایه گلی، ناف مرده را
پوشانده ست.