اصالتِ بدبینی و تلخی در وضعیت حاضر
به بهانه آرش اله وردی ؛ خودش و کتابش
که کمانِ شعرهایش کشیده تر باد
باری
دیگر توقعی نیست
من جوانی مریضم
مرا بهلید
بهلید
درمیان خداوندان
در میان این خیابان .
( قطعه ای از ماشین-شعرِ «کیومرث» )
***
یک )
قصد روشن این نوشتار ، در فضای تاریکِ حاضر ، آن است تا از بدبینیِ فکری و تلخیِ زبان ستایش کند ؛ اموری که تمامی سطوح زندگیِ معاصرانِ راستین را ، به ناچار و نیز خودخواسته ، دربرگرفته اند. ستایشی که البته در مختصات تاریخی کنونی قابلطرح و دفاع است ؛ وگرنه موریانه هایی اند که ذره ذره ، جسم و روان مان را می جوند ( مباد که دینی خویانه و خودآزارانه عادت کرده باشیم بر این جویده شدن و دم برنیاوردن ) . ستایشی که بنا به طبیعتِ تاریخی و شونده انسان ، ضروری به نظر می رسد .
از سوی دیگر ، قصد این نوشتار این نیست که بنا به رویکرد این ویژه نامه ، صرفاً نقد یا تفسیری ژورنالیستی باشد بر تکنیک یا محتوای یک شعر یا مجموعه شعرِ تازه منتشرشدهآرش ( و چه دوئالیته ای تهوع بارتر از تکنیک ومحتوا ) ، بلکه خواستِ کشف و عرضه بُردارهایِ نیرویی است که در مختصات شعری-فکری آن حضور دارند و می توانند “کار”ی را ممکن کنند ، و نه “اثر”ی را . کاری که با مخاطب کرده ، و او را با درک و احساسی دیگر مواجه می کند . کشف و عرضه آن نیروهایی که آرش به وسیله آن ها ، کمان شعرهایش را کشیده است ، و نیز نمایشِ تیرهایی که به سوی مخاطبان پرتاب کرده است .
اما وضعیت حاضر چه ویژگی هایی دارد ؟ وضعیت حاضر ، به بیانِ دلوزی ، وضعیتی است مبتلا به قلمروبندی و بازقلمروبندی ؛ وضعیتی که ساختارهای بازدارنده ادیپی در آن به شکلی مستمر تمدید و تشدید می شوند . وضعیتی که در آن یک دال مرکزیِ هژمونیک – چه در ساحت امرمعنوی ، و چه در حوزه سیاست ، و چه در زمین فرهنگ – مکانیزم خلاق ، آفرینش گر و ریزوماتیکِ واقعیت را ، به یک ساختار صُلب ، نازا و درختی فرومی کاهد . هنر – و در اینجا “شعر”– نفوذ میل و خواستِ زندگی در این ساختاراست تا آن را بشکافد ، قلمروزدایی کند و به راه بیندازدش ( به گفته هانری لوفور: « شاعر، مکانمندی:spatialityرا به زمانمندی:temporality و تکرار را به فعلیت یافتن تبدیل می کند . ) ؛ پس زدنِ مرگ به واسطه خنده ای که شاعر با تمامی دهان هایش سر می دهد .
فهمِ کلمات و مفاهیم ، جدا از بافت زبانی و البته فرازبانی ای که در آن حضور می یابند ، رویکردی است هم دست با سازش-گری با وضعیتِ تاریکِ حاضر و بامحافظه کاری ؛ چرا که کلمه را به “شیء” فرومی کاهد ، و آن را چونان امری فرازمانی و فرامکانی ، از یک بافت به بافتی دیگر منتقل می کند ؛ از یک مکان به مکانی دیگر ، از یک متن به متنی دیگر و از یک تاریخ به تاریخی دیگر .گویی اینجا ، این خراب آباد ، بهشت است و دال همانا مدلول است و لفظ همان شیء . اما حتا آن گلِ خشکیده لای کتاب نیز که از دوستی دیرین و معشوقه از دست رفته مان ، “اکنون” در دستمان است ، همان گل قدیم نیست . گرچه در اینجا ، “شیء” ، از یک بافت به بافتی دیگر منتقل شده است اما چیزی در آن تغییر یافته که از فروکاهیدگی آن به امری مطلق وهمان ، جلوگیری می کند ؛ آنچه در اینجا برخلاف حالت اول اتفاق می افتد شیءشدگی مفهوم نیست ، بلکه مفهوم شدگیِ شیء است .
نگاهی اتیمولوژیک به واژه translationدر اینجا می تواند روشنگر و به جا باشد ؛ این واژه برای عملِ انتقال جسد قدیس، و نیز عتیقه جات و اشیاء قدیمی از مکانی به مکانِ دیگر به کاربرده می شده است . این سوال را مطرح می کنیم : این عمل و این نگاه تاریخی چه ارتباطی به “ترجمه” و البته چه ارتباطی به ایده این نوشتار دارد ؟ ( البته خواهیم دید که خود این واژه و ترجمه اش -یعنی “ترجمه” – نیز حاوی نکاتی درخورِ توجه است ). این واژه از سه جزء ساخته شده است و آنچه آن عمل را به ترجمه – به مثابه یک عمل – مربوط می سازد و در بحث ما کارساز می شود ، پیشوندِ trans-است ؛ یعنی “انتقال پذیری” ( به یاد بیاوریم سخن والتر بنیامین را که درباره کافکا گفته بود :« او حقیقت را فدای انتقال پذیری کرد.» ) ؛در عملِ انتقالِ جسدِ قدیس و اشیاء عتیقه ، از یک مکان به مکان دیگر ، آنچه مهم و اساسی است ، همین امکانِ انتقال است ، و نه آن چیزی که منتقل می شود ؛ نه بازحضور ، که بازنمایی و بازعرضه کردن ( re-presentationمی تواند هم بازنماییخوانش شود و هم بازحضور. ) آیا شوک آور نیست که کلمه tradition :سُنت نیز به معنای تحویل و رهاییdelivery: به کار می رفته ، و این ویژگیِ کارگرِ سنت – یعنی تحویل و رهایی – اکنون به عکس خود بدل شده است ؟
سنت ، موقعی موجودیت می یابد ، و چونان امروز ، به مساله ای تبدیل می شود که دیگر انتقال پذیری اش را از دست داده باشد و حالا ، به عنوان چیزی بیگانه ، نامی به خود بگیرد : سُنت . به عبارتی دیگر ، آن هنگام چیزی ، ابژه تفکر قرار می گیرد که دچار گسست و شکست شده ، و از دست رفته باشد . تلخی و بدبینی ، واکنشی است اصیل و دقیق به جسدی که می-خواهند زنده بنمایانندش ، به عتیقه ای که به هیچ دردِ معاصری نمی خورد ( چیزی هم زمانی و همه زمانی )؛ جسدی که بوی تعفن اش همه زندگی مان را دربرگرفته است . جسدی که به هیاتِ فرهنگ و نمادِ درزمانی درنیامده است ؛ و این محصولِ آن چیزی استدر حیطه زبان، توسط لوفور ، به “تروریسم ِ نوشتار” تعبیر می شود . گلِ آن روز ، اگر نمی خشکید دیگر قابل انتقال به امروز نبود . و البته ، انتقال پذیری اش نیز، در گرو همین فرهنگی شدگی است ؛ یعنی پذیرفتن اینکه آن گل ، دیگر مرده است و این ، درهیاتی جدید ، در فُرمی دیگر ، به زندگی “معاصر”ش ادامه می دهد . بدبینی و تلخی ، (وا)کنشی ستایش-انگیز و سالم به جسدی است که می خواهد خود را به جای یک زنده جا بزند . جسدی که گویی قصد دفن شدن ندارد تا به-سانِ یک تخم ، دوباره در فرمی نو ، به حیات بازگردد . واکنشی به عتیقه هایِ محبوس درصندوق های شیشه ایِ موزه های نهادِ میراثِ فرهنگی . تلخی و بدبینی رایج در میانِ نسلِ روشن اندیش امروز ، و قابل ردیابی در محصولات ادبی-هنریِ اصیل یا به اصطلاح آوانگاردشان، ناشی از همین مساله است . البته قابل ذکر است که نسل امروز بی شک آدم های “جوان” را شامل می-شود که قدرتِ معاصریت و معاصرشدگی دارند .آنان – اندیشیده و بنا بر طبیعت سیاسی شان– می دانند آنچه به شیوه ای ایدئولوژیک به عنوانِ “حقیقت” به آنها عرضه می شود ، بدنی است مرده و متعفن ، و نه امر بالقوه و فرم پذیری که می تواند به “شکل”ی دیگر ، در بافتِ تاریخ معاصر ، بازخلق شود . ( ارنست بلوخ از زبان ابن سینا می نویسد : « فرم ، حقیقتِ آتشین ماده است.» و بر همین اساس ، تاریخ را ، سیرِ فرم مندی های انسان در جهت تحققِ فرم ناب انسانی می داند . ) ترجمه– و شعر – ، تلاش برای انتقالِ حقیقتِ متن قبلی است ( انتقال پذیریِ جانِ سُنت) و نه انتقالِ خود آن متن. و حقیقتِ متن قبلی ، چیزی نیست جز قابلیت اش در انتقال ذیری از بافتی به بافت دیگر ، از متنی به متنِ دیگر و از تاریخی به تاریخ دیگر . به بیانی دیگر ، یافتن بیانی برای تاریخیتِ موجود در دل امرمطلق . فقط مترجمان و شاعران بورژوا هستند که می خواهند متنِ قبلی را- جسد قبلی را- به همان شکل و به شیوه ای راست کیشانه و اصل باورانه به متنِ بعدی -متنِ کنونی- انتقال دهند ( اصرارهایِ عینی چنین مترجمین و شاعرانی را در مقدمه کتاب ها یا حرف هایشان به روشنی دیده ایم که تلاش کرده اند تا ترجمه ای دقیق ، سلیس و وفادار، و یا شعری متعهد ، صحیح و اخلاقی ارائه دهند ) ؛ و همین رویه ، به عنوان یک رویکرد کلان به انسان و تاریخ ، در گفتمان های مسلطِ سیاسی و فلسفی نیز تکرار و بازتولید می شود ؛ رویکرد مبتنی بر بازگشتِ جسدِ سُنت که می خواهد یک اصل پیشینی برای انسان تعریف نمایند و او را “صرفاً ” با بازگرداندن و تطبیق با آن ، مورد سنجش و قضاوت قرار دهند . حیات در چنین وضعیتی ، به آبی می ماند انباشته در پشت سدی ، بی هیچ جنبشی ؛ آیا جز مردابی گندیده خواهد بود ؟
به یاد بیاوریم سخنِ آن شاعرِ آرژانتینی – بورخس – را که گفته بود : « زبان ، شعرِ فسیل شده است. »
تلخی و بدبینیِ نسل امروز ، و بازتاب یافته در شعرها و آفریده های آوانگارد نمایندگان آن ، امری حقیقی و انسانی است . و اگر این تلخی و بدبینی ، حالتی شدید ، فراگیر و سرایت یافته به تمامی حوزه های (نا)زندگی کنونی ، به تمامی اتفاقاتِ به-ظاهرفرهنگی دارد ، از این امر ناشی می شود که بقیه – شاید بتوان نامِ “توده” را بر ایشان نهاد- به جای آن که بدبینی درپی گیرند و تلخ کام باشند از وضعیت موجود، بیهوده ، درپی دست یابی به خوش بینی و مثبت اندیشی و شیرین کامی اند ( پرفروشی کتاب هایی با همین عنوان ها ، کلاس های مدیتیشن و موفقیت ، و نیز فیلم های سخیفِ کمدی ، شواهدی عینی و روشن بر این مدعایند.) و نسلِ اصیلِ امروز -چونانِ جوی آبی که در جریان یافتن اش حیات خواهد داشت - خواهانِ حضور حقیقی ، و نه بیگانه شده خویش ، در تاریخ است ؛ حضوری در راستایِ تحققِ میل به رستگاری/رهایی . و در این راستا ، جورِ نابدبینی و ناتلخی بقیه را نیز بر تن و جان خود هموار کرده است .
دو )
اما بیایید این سوال را مطرح کنیم ؛ در شعرهای آرش ، فرم های محتوا – چنان که دلوز مطرح می کند – کدام اند ؟ فرم های بیان چه ؟ و آیا این شعرها می توانند خطوطی برای گریز شکل دهند و اقلیتی شوند ، یا بلافاصله به ادیپ ( به آغوش پدر-مادر ، به آغوشِ خانه ، به بطنِ اول ) بازمی گردند ؟ آیا شعر ، نیرویی شیزویی را اتخاذ می کند ، یا خیلی زود دچار ترسِ از گریز می شود و به قلمروِ قبلی ، تن می دهد ؟ و اینکه نهایتاً تیرهای آرش تا کجای زندگی ، انسان و تاریخ پیش می روند ؟ این ها سوال هایی اند در امتدادِ آن تلخی و بدبینیِ غلوآمیز و ضروری ، که مجالی دیگر می خواهد برای بررسیدن اش .

