خونریزی
دارد خون میآید
دارد
خون
میآید
خون دارد با یک غریبه میآید
خون دارد با آژانس میآید
خون دارد با یک زن خراب میآید
زن خراب با خون دارند به چشم من نزدیک میشوند
من به آلت حجیم خون زل میزنم
خون با زن پچپچ میکند
زن خراب دولا میشود توی چشم من
و پستانش را
سر پستان بزرگاش را در دهانم فرو میکند
خون، دست زن خراب را میگیرد
و میکشد
و میبرد
سرش از لای دهان و دندان من در میآید
لزج
زن و خون به خانه میروند
آبدهانم دارد از بدنش میچکد
خون بیرون میآید
خون چیزی مابین خجالت و عصبانیت است
خون ، زن خراب را با آژانس می فرستد به خانهاش
خون نگاهم میکند
من خودم را خراب میکنم
خون
دماغش را میگیرد
و از چشمش میزند بیرون
خون می ریزد روی صورت خودش
خون صورتش را پاک میکند
خون به آینه نگاه میکند و به خودش میگوید :«فقط خون»
من میفهمم که زن خراب نتوانسته است خون ما را ارضا کند
خون می نشیند
به خودش فشار میآورد
چشم و پیشانیاش چروک میشود
خون در میآورد
و قطرهای از خویش را در دست میگیرد
قطرهای که نامش میشود «یکخوندیگر»
یک خونِ همجنسِ دیگر
خون با« یکخونِ همجنسِ دیگر » میروند توی اتاقِ من
خون سرش را از در بیرون میکند
خونخودمان را میگویم
وبه چشمهام نزدیک میشود و میگوید کمی چشمهات را باز کن احمق
خونروشنفکر، فشارش بالا میرود
خون را رها میکند
خون دارد بالا میآورد
خون
خونِ جنون
دوباره می رود تو
خون سردیاش راحفظ میکند
و در آغوش گرم خونِ دیگر فرو میرود
انگار خون دارد
میدهد
صداش
میآید
انگار خون دارد
میزاید
یا میریند
نمیدانم
چیزی مابین اینهاست
چیزی مابین اینهاست
صدای بدیست
انگار خون دارد سرِ زا می رود
نه
سکوت میشود
انگار که دیگر خون خوب شده است
انگار که اوضاع ردیف شده است
خون دارد شلوارش را پاش میکند
و با «یک خون دیگر» که شلوارش را هم پاش کرده است
از خانه می زنند بیرون
خونها که از خانه میزنند بیرون
خونها که از خانه میزنند بیرون
خونها که بیرونِ خانه را خیره نگاه میکنند
خونها که سوار مترو میشوند
بی آنکه به کسی بچسبند
تنها محکم به یکدیگر چسبیدهاند
خونها که آگهیهای تجاری را خیره نگاه میکنند
خونها که پولهایشان را در مترو زدهاند
خونها که رفتهاند کلانتری و گزارش دادهاند
گزارش
گزارشی از خونهای افسردگی
از خونهای بیگاری
ازخونهای بی عار
از خونهای کم خون
کم
کمتر
اینها را خواب دیده ام
دیگر چیزی نمیدانم.
خون
دارد تنها میآید
خون دارد پیاده میآید
خون سرش گیج میرود
بغلش می کنم
خون به تمنا به چشمهای من نزدیک میشود
دولا میشوم
و از پستانم خون تازهای مینوشد
خون دارد میرود
خون
دارد
میرود
خون
دارد
از اینجام میرود.
23اسفند88