هراس جمعی
پدر همیشه یک چماق زیر سرش میگذاشت و میخوابید. او همیشه مراقب و مواظب خانواده بود. ما چهار نفر از اینکه بالاخره شبی کسی حمله کند و پدر مجبور شود آن چماق را بردارد و از ما و خانهمان دفاع کند هراس داشتیم. رفته رفته این هراس به هر روز و شب ما سرایت کرد و هی بود وْ هی ماند وْ هی تورم کرد وْ هی بزرگ شد تا امروز. القصه که، این هراسِ سمجِ سختجان، هنوز که هنوزست، دست از دامان ما بر نداشته و تنها تفاوتاش در این است که حالا بعدِ سی سال، نه پدر مانده و نه چماق دزدکْشاش.
و اما همه چیز، هنوز طبق روال گذشته ادامه دارد...
+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت 18:41
توسط آرش اله وردی
|