طبیعت کار خودش را می‌کند، به ما کاری ندارد که غمگینیم، شادیم، داریم مصیبت می‌کشیم، زیر آواریم یا در اوج سعادت. او کار خودش را می‌کند، می‌چرخد و می‌چرخد، فصلهاش عوض می‌شوند، برگهاش می‌ریزند، یخ می‌زنند، باز دوباره می‌زایند و شکوفه و برگ و بار و سبزی می‌دهند. فرقی نمی‌کند برایشان که ما باشیم، یا نباشیم؛ که ما چقدر غمگینیم و چقدر شاد. ما کجا و توان طبیعت کجا؟ زورمان نمی‌رسد. ما قرنهاست که از طبیعت کناره گرفته‌ایم، در بهترین حالت، تنها تماشاگرش بوده‌ایم و کار خودمان را کرده‌ایم و طبیعت کار خودش را. انگار بخشی از طبیعتیم که ما را کنده‌اند و دور ریخته‌اند. شاید به همین خاطرست که در این جهان طبیعی تنهاییم؛ تنها و دور و جدامانده. پس برای یکبار هم که شده، باید به سوی طبیعت وحشی پیش برویم، باید در چرخه‌اش غرق شویم، خود را درونش رها کنیم و غرایز سرمست و دست نخورده‌ی خود را بیابیم. شاید که در میان آنها سلاحی باشد برای ایستادن، برای ماندن، برای زیستن و پیروز شدن. از قضا حالا نوبت جنون و مستی بهار است، بهار بکر و وحشی و ستمگر.