سرگیجه
ای آسمان سیاهِ یائسهی من
ای آسمان زبرِ و چروکِ من
ای آسمان بیمار و بیستاره و ابر و خورشیدِ من
شعری بر فرق سرم بکوب
و به یاد آر
اسمم را به یادمآر
همسرم را به یادمآر
مادرم را به یادمآر
چاه فاضلابِ بیحافظه
حرف بزن
بگو که تو چرا سرِ جای خودت نیستی؟
بگو تو چرا چیزی به یادم نمیآوری؟
بگو تو چرا دهان وا نمیکنی؟
باز کن آسمان!
تمام هفت سوراخت را باز کن مارِ مرده!
مار له شده!
مار تقطیعشده ، مخلوط شده!
مارِ گرد و وسیع!
تمامِ شادمانیِ من ،تنها همین زمانِ ریدن است
دیگر شوری نمانده
باز کن!
زمان گذشت و تو باز نکردی
زمان باز هم گذشت و تو باز هم باز نکردی
باز گرد
بیا از کنار درختان خیس بگذر
بیا از کنار درختان پر از شاش
بیا و مرا در آغوش بکش
بیا مرا بوس کن
و رد تیرهی نیشِ لبانت را بر گونهی چروکم بنداز
و حفرهای تیره بساز
این سرنوشتِ من است
مُخاطم را بکش بیرون
مغزم را بکش بیرون
این سرنوشتِ هر ولگردِ خیابانِ گه گرفتهایست که آسمانِ بالای سرش تو هستی،نجاستِ محض.
کفشها و پاهام گیر کردهاند
همهی کفشها و پاها گیر کردهاند
مگسها و سوسکها و کرمها روی کفشها و پاها گیر کردهاند
مگسها و سوسکها و کرمها روی هوای اطراف ما گیر کردهاند
مگسها و سوسکها و کرمها در حفرهی گونههای چروک ما گیر کردهاند
حتی کلاغ پیری در تو نمیپرد
حتی کرکس گرسنهای در تو نمیپرد
مارِ بی سرِ مادرجنده
نچرخ
مارِ بی سرِ مادر جنده
بایست
دارم دیگر همه چیز را کمکم فراموش میکنم
فراموش.