نثر بیست و چهارمِ آبان نود و یک
شاید مشکل ِ من ، جاست. جایی که باید یافت شود. جایی که اینجا نیست ، جایی که اینک نیست. باید رفت و یافت کرد جایی شاید بیرون از این جهان،برای نشستن، ایستادن، حرفزدن، دوستی، شفقت و کار . نه در این جهان. به خودم که برمیگردم میبینم که تمام ِ هستیِ من همین یافتیدَن است بیآنکه یافت کردهباشماش.
شاید مثل ماشینی شدهام که رانندهاش مُرده و قبل از مردنش پارک کرده است در منطقهای مسکونی. ماشینی که رانندهاش آنقدر دوستش داشته،که حساسیتِ سیستم دزدگیرش را بالا برده تا مبادا دزد او را ببرد؛ بهقدری بالا که نسیمی او را از جا به در میکند و جیغش درمیآید. آنقدر جیغ می زند که دروُ همسایه فرار میکنند و از نفرت،نقلِ مکان میکنند.حالا آن منطقهی مسکونی، خرابهای بیش نیست ، خرابهای متنفر؛ با من ،که دیگر نایِ جیغ هم ندارم. اما دارم تمامِ این خرابه را میگردم؛ در میانِ چیزهایِ مرده، جُستِجو در میانِ مردگان.