دیوانه‌ی قوزکرده بر تختِ ابد
آب به کولر نمی‌رسد انگار
یکی دارد چکش می‌کوبد به دیوار
جیر‌جیرِ درِ توری
لخت
دارم به خودم نگاه می‌کنم
انگشت‌های دراز
انگشت‌های بی‌حس
مردم از دادسرا بیرون می‌آیند
و مردمی دیگر به دادسرا فرو می‌روند.


اما من
بی‌گناه
در خانه نشسته‌ام
بیرون نمی‌روم
من فکر می‌کنم که اخته‌ام مادر
حتی نمی‌دانم شواهدی که دال بر یک بدنِ اخته هست چیست؟
حتی نمی‌دانم که من این شواهد را دارم یا که نه؟
اما من فکر می‌کنم که اخته‌ام.
حتی اگر که اخته نباشم
می‌دانم فرزندی که به دنیا خواهم آورد فرزندی پشیمان است
حتی اگر که اخته نباشم
شاید چیزی شبیه به شیطانم
شیطانی شکست خورده از آدمها
و می‌دانم که به زودی خواهم مرد
یا در بستر بیماری گم خواهم شد.


راحتم بگذارید
ساعت دوازده ِ ظهر است
و تو پول نداری که به رفیقت قرض بدهی
او در آینده زودتر از تو خواهد مرد
تمام دوستان من در آینده زودتر از من خواهند مرد
و دیگر
آنها که در آینده زنده مانده‌اند همه دشمنان من‌اند
من از آینده می‌ترسم
این را وکیل من نخواهد فهمید
آینده تاریک است و گرم
و تاریکی
برشته خواهد شد
و تاریکی خورده خواهد شد
و آن کس که تاریکی را می خورد بیماری کبدی می گیرد
و از ادرارش آتش می‌چکد
وقتی که از سوزش ادرار
جهان برایت ناممکن می‌شود
وقتی که هر صبح آینه از دیدار صورت تو منفجر می‌شود
او بر نخواهد گشت
راحتش بگذارید.


وطن
ای وطن عزیز
نقش خط مار کشیده‌اند بر تخت‌خواب من
افسردگی ترسناکی گرفته‌ام
انگار پوتین‌ام را گم کرده‌ام در آن شب عزیز
در آن شبی که خداوند قرار بود ترسِ مرگ را از سرم پرت کند
در آن شبی که هزار بار با پیکرم تمرین سختِ کشتن می‌کردم
انگار هیچگاه خون پیروزی نخواهد چکید بر جنازه‌ام
آرام باش
تو پیروز نمی‌شوی
تو مادر من نمی‌شوی مادر
برام قصه بگو
این صدای شکنجه از کجا می‌آید؟
این صدای چکش
چکش
چکش
که هیچ‌کس جز من به گوشش نمی‌رسد
مرا پرت کن دور
من بر نخواهم گشت.


در این جهانِ درونیِ بی‌دوست
با سقفی پر از رتیل‌های داغ
مردهای نترس جمع می‌شوند
بیرون شلوغ است
اعتراف می‌کنم که فکر می‌کنم که اخته‌ام
یا فکر می‌کنم که فرزندم فرزندی‌ست که بیماری کبدی گرفته است
من فکر می‌کنم او شهید خواهد شد
و فرزندش را نخواهد دید
یا او نیز فکر می‌کند که اگر شهید نشود
چون من
اخته خواهد شد
و در اجتماع چیزی نخواهد شد
چیزی نخواهد شد.


پس پوتین گم‌شده‌ام را بیاب‌ وُ بپوش فرزندم
پوتینی پر از رتیل‌های پیر
اینجا دوزخ است
و بیرون کن از روانت این جماعِ تاریک
تصمیم دیگری بگیر.


منقلی آتش درست می‌کنم درست وسط هال
و تمام آینده‌ام را
و یک ران کوچک مرغ را برشته می‌کنم
تا با شراب سرخ قلات
تنهام
تنهایِ تنها.