منگی رمان ماست،رمانِ خودِ خودِما. انگار که ژوئل اگلوف بیش از آنکه از پاریس و یا شهری بی‌نام در همان حول و حوش بنویسد از ما و شهرهای ما نوشته است.تاکیدم بر « ما » ، تاکیدی همین‌جوری از سرِ کلام و خوش‌نثری نیست،«ما»، مائیم ،این جمعِ مسموم و منگ و تنهایِ ‌«من»ها.داستان شهری حرامی با آسمان و هوائی سم‌دار و آلوده ، سمی که در عمق ژنتیکیِ آدم‌هاش داد می‌زند.روایت،شاید تمامِ روایت،فریاد خفه‌ و منگِ این سم‌هاست. روزمرگی‌های مردی اهل همین شهرِ بی‌نام،عادتی عجیب به آن و میلی فروخفته برای فرار،برای روز فرار،روزی که هیچگاه نمی‌رسد.مردی چون ما،شهری چون ما و کار ،کار ،کار در کشتارگاه،کار بی‌میل،میلِ بی‌عشق،در عین تنفر،انگار که میدان بهمن است آن میدان بزرگ شهر و انگار که کشتارگاه خودمان. انگار گوسفندها،گاوها،آدمها و ماشین‌های خودمان.انگار همه‌ی اینها مائیم،یک ما و در انتها تنها تخیلِ محضِ ما مردگانِ مدرن . این‌ها همه وُ همه از سر اتفاق نیست بلکه از سرِ انتخاب است،انتخابی به‌جا و نثری لجوجانه چسبناک از اصغر نوری.