حمید یزدان‌پناه را از پیش، بیشتر به سبب دوستی با برادرزاده‌اش پیمان، می‌شناختم. اما دیدار و آشنایی بیشتر و نزدیک‌تر ما از دو سال پیش در جلساتی که داشتیم شکل گرفت. رابطه‌ی گرم و صمیمانه‌اش با من به خصوص در جلسات اول که کمی با فضا غریب بودم به شدت دلگرم کننده بود. بارها در فاصله‌ی تنفس بین جلسات، گپ مختصری با هم می‌زدیم و سبک می‌شدیم. معتدل بود و شوخ و محترم. اغلب در مقابل حرف‌هایی که کمی تند و نامعتدل بود می‌نشست به بحث و دیگری را آرام، محترم و شریف نقد می‌کرد و یا در نهایت با او حرفش را زده و به هرشکلی که بود راه می‌آمد. اینها همه به این سبب بود که او دیگری را مثل یک روح ِجاندار می‌دید و نه ماشینی برای تفکر. البته مبرهن است که این‌ها نشان‌ِ یک منتقد فنی و حرفه‌ای نیست. با اینهمه گاه، بیراه به او برچسب محافظه‌کار می‌زدند، که ای کاش ای کاش ای کاش محافظه‌کاران کمی چنین بودند.

حالا اما او در ذهن من با تصویر همیشگی‌اش، میان آنتراکت جلسه، در حیاط خانه ایستاده روبروم و دارد از داستان‌ و داستان‌نویس معرکه‌ای که ترجمه‌اش می‌کند می‌گوید. چای می‌خوریم و سیگاری که آرام و عمیق و غریب پک می‌زند تمام می‌شود تمام می‌شود تمام می‌شود.

هر روز یکی یکی داریم تمام می‌شویم، یکی یکی به نوبت، در پیشگاه هم کشته می‌شویم،کشته می‌شویم و حالا چگونه می‌توان بعدِ حمید یزدان‌پناه در تنفس‌های جلسات پیشِ رو چای خورد و سیگار کشید؟